بهای وصل

ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون وعداً علیه حقا فی التوریة و الانجیل و القرآن و من او فی بعهده من الله فاستبشرواببیعكم الذی با یعتم به و ذلك هو الفوز العظیم (111 توبه)

مظلومه ای فدای مظلوم شد
نویسنده : kosar kosari - ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

مظلومه ای فدای مظلوم شد...

 

فاطمیه روضه نمی خواهد، همین که زیر لب زمزمه کنی «مادر» قلبت تنگ می شود و نفست به شماره می افتد.تو می مانی و کوچه های سرد و درها و پنجره های بسته، وقتی که خانواده ی پیامبر امت خانه به خانه در انصار و مهاجر را برای یاری می زنند...

بماند که پاسخ ها چه بود که خود قصه ی پر دردی است.

اما مدینه همیشه کوچه هایش سرد و درهایش بسته نبود!

روزی از روزها که مرد خانه به اطاعت از پیامبر امت، خار در چشم و استخوان در گلو،  زانو در آغوش گرفته بود و صبر را قوت خود کرده بود، روزی که خانم مسافری با خود داشت، روزی که در خانه را می کوفتند و مرد خانه را با بی ادبی صدا می زدند، روزی که همه ترسیده بودند، روزی که فضه بچه ها را نوازش می کرد و دلداری می داد، روزی که خانم با این دلخوشی که من دختر پیامبرشان هستم، شاید احترامی... روزی که مادر حاضر نشد در به روی دشمن امام زمان خود باز کند، روزی که در و مسمار و آتش و دود و دود و دود

این روز، روزی بود که کوچه های مدینه گرم که نه! در آتشی جانسوز می سوخت و می سوزاند.

می سوزاند هر آنچه خوب ترین به یادگار گذاشته بود:

کتاب الله و عترتی اهل بیتی

قرآن ناطق با دست های بسته می سوخت، او می سوخت به خاطر اینکه باید مظلومه اش پاره ی تن رسولش برای او که امام بود می سوخت ، او می سوخت به خاطر اینکه باید مظلوم ترین می ماند و هیبت خیبری خود را نشان نمی داد... به او توان داده شده بود، اما او حق استفاده نداشت و می سوخت و می سوخت و می سوخت

خون خانم برای نهال تازه ی اسلام ریخته شد و مرد نتوانست کاری کند...

اما جمله ی بانو آتشی دیگر بود بر قلب شاه مردان:

علی جان!

من را حلال کن...

شام غریبان


 
 
هجرت کوثرانه22
نویسنده : kosar kosari - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
 

28.منظورمان از فرج؟

 

به مردم روستا گفته شده بود به امام زمان (عج) نامه بنویسند. در خیلی از نامه ها آمده بود که دلمان می خواهد آقا بیاید تا بالاخره روزی آب استخر کنار روستا تمییز شود! بچه های جهادی یک روزه به کمک اهالی ، استخر را تمییز کردند...

با خودم گفتم ، ما چه منظوری از فرج داریم؟ ، گشایش برای این دست از کارها! و فکر می کنیم چون طالب ظهور هستیم ،خیلی برای ظهور آمادگی داریم...!

 

ادامه دارد...

جنوب/فتح المبین

شب جمعه است:

آه من است در دل شب های انتظار

طومار شکوه ای که به پایان نمی رسد...


 
 
سفر به چزابه
نویسنده : kosar kosari - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
 

سلام به همه ی دوستان

با اینکه مدت زیادی است اینجا به روز نشده هنوز دوستان منت می گذارند و به این خانه لطف دارند و با حضور خود امید می دهند.

سال نو را (بعد از یک ماه) تبریک میگم. ان شاء الله که سالی پر برکت باشد برای همه .

ایام عزاداری حضرت مادر _سلام الله علیها_ را هم به صاحب عزای اصلی حضرت بقیة الله _روحی فداه_ و به شیعیان مولا تسلیت میگم، باشد که دست ما را هم بگیرد.

چند وقت پیش که قصد آماده کردن پست جدید را داشتم با یک بی دقتی تمام مطلبی که نوشته بودم بدون ذخیره از دستم رفت، این شد که تا مدتی دستم به نوشتن نمی رفت و این غیبت طولانی تر شد.

البته این دیر آمدن دلایل دیگری هم داشت از جمله دو بار سفر به جنوب (مناطق عملیاتی)،قبل و بعد عید.

هجرت کوثرانه هم هنوز تمام نشده و ان شاء الله ادامه خواهد داشت.

یا حق

 


 
 
هجرت کوثرانه 21
نویسنده : kosar kosari - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 

27.دغدغه

 

فیزیک می خواند  و عضو گروه کودک(دبستان) بود،صبح ها سر کلاس می رفت .اگر از نزدیک با او تعامل نمی داشتی، فکر می کردی در پر قو بزرگ شده (که شده بود!)کم سن ترین عضو هم بود! اما دغدغه هایش قابل تحسین بود.وقتی از وضع ضعیف درس بچه های روستا مطلع شد تصمیم گرفت به وانتی های بعدازظهر بپیوندد و در آن گرما با گروهی که بعداز ظهر هم به روستا اعزام می شدند به روستا برود ؛برای تشکیل کلاس تقویتی!

 

ادامه دارد...


 
 
هجرت کوثرانه 20
نویسنده : kosar kosari - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ٥ اسفند ۱۳٩٠
 

26.اهمیت یادگیری احکام

 

تا پنجم ابتدایی را در روستای خودش خوانده بود ، اما سه سال راهنمایی را تحت عنوان «آموزش از راه دور» در یک روستای دیگر امتحان داده بود. مقلد آقای مکارم شیرازی بود ،خانم های جوان و دخترخانم های روستا شب ها سر کلاسش می رفتند تا احکام یاد بگیرند! یعنی از روی رساله ی آقای مکارم به دیگران احکام می گفت.

 با پیگیری بچه ها برای مسجد هر روستا یک کتاب که شامل رساله شش مرجع بود تهیه شد.

 

ادامه دارد...


 
 
هجرت کوثرانه 19
نویسنده : kosar kosari - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ٤ اسفند ۱۳٩٠
 

25. هر چه داریم از همین ذکرهاست!


از برنامه ی فرهنگی خارجی که برمی گشتیم دیگر هوا داشت تاریک می شد، مینی بوس چراغ نداشت، جاده هم فرعی بود و پر از دست انداز. تا برسیم به جاده اصلی پرش های ناگهانی با سرعتی که مینی بوس داشت، تلفات هِدزنی به سقف ماشین را افزایش می داد! راننده هر چند ثانیه نوربالا را روشن می کرد که ده متر جلوتر را ببیند و دوباره تاریکی مطلق! با کلی سلام و صلوات ،تقریبا سالم به محل اسکان رسیدیم!

 

 

ادامه دارد...


 
 
هجرت کوثرانه 18
نویسنده : kosar kosari - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
 

24.کشف استعداد در محرومیت

روستای نسبتا بزرگی بود و جمعیت زیادی هم داشت. دختر،هنوز شانزده سالش تمام نشده بود ، می گفت در مسجد به بچه های ابتدایی و راهنمایی قرآن و احکام یاد می دهد. آموزشی که می داد با عنوان «طرح صالحین» بود که معمولا مربیان توانایی هم می خواهد.

معمولا دخترهای شانزده ساله ی شهری چه می کنند و یک دختر شانزده ساله روستایی چه می کند...

 

ادامه دارد...


 
 
← صفحه بعد